‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها

۶.۸.۸۸

خاك آستان رضا

به دیده سرمه كند خاك آستان رضا را

دلی كه مركب همّت كند، سمند قضا را

بزرگوار امامی كه فیض رحمت عامش

به زیر چتر عنایت گرفته شاه و گدا را

مقیم كوی وصالش گره ز دل بگشاید

چو برگ غنچه كه بیند به خود نسیم صبا را

اگر شكسته دلی مومیای رحمت او جو

كه در خزانه او جسته­ام كلید شفا را

ز بوریا، به سریرت نهد به دست عنایت

نبوید از تو چو با داغ سینه بوی ریا را

علی جمال خدا دید و در نهاد تبارش

توان معاینه دیدن كمال لطف خدا را

تو گر رضای رضا جویی از سزای سزا به

كه در رضای رضا دیده­ام سزای سزا را

به ناخدایی او هر كه دل به موج فنا زد

به خاك تیره فشاند سبوی آب بقا را

سخن دراز نگویم كه وصف طره لیلی

به گرد گردن مجنون نهد كمند بلا را!

به كیمیاگریش در نهاد تیره خودبین

نه برق گنبد زرین و بارگاه طلا را

به یك كرشمه هزاران غمت ز دل بزداید

دمی كه بر تو گمارد، نگاه عقده گشا را

تو را به پوزش آن جان پر گناه تو بخشد

به گونه­های تو گر بنگرد سرشك صفا را

درآ و خاك درش توتیای دیده خود كن

به پیش آن كه نیوشی به جان خروش درا را

تو برگ زردی و بر سان تندباد خزانی

نقیب مرگ به گوشت زند صفیر صلا را

دلی كه قبله گهش خاك آستان رضا شد

دگر رها نكند آستین قبله­نما را

سرای عاریت است این جهان و همت پاكان

نهاده پیش تو مفتاح گنج هر دو سرا را

خطا بود كه ضمانش به جان و دل نپذیری

كسی كه ضامن جان گشته آهوان ختا را

به استخوان لئامت گلوی كس نخراشد

كریم ما كه به یغما سپرده خوان عطا را

تو زهر خوشه انگور بین و حیله مامون

كه از زمانه برانداخت راه و رسم وفا را

امام ما كه روانش خجسته باد دمادم

زند خروش كه بر كن بنای جور و جفا را

به كین هر چه ستمگر گشاده دار لوا را

رضا نه از پی تسلیم خواندت به شهادت

كه در عزای شهیدان كشی زمهلكه پا را

در این زمانه هزاران رضاست بندی مامون

تو برگشاده به ظالم زبان مدح و ثنا را

به تیغ تیز گرت دست می­رسد نپسندند

خدای عزوجل از تو دست عجز و دعا را

خیانت است خموشانه سر به سجده نهادن

به گوش مسلم و ترسا رسان خوش رسا را

روان عالمی از مار سامری بگذارد

اگر كه موسی عمران نهد به گوشه عصا را

كمر به خدمت ارباب جور و مفسده بستن

جنایتی است قوی پنجگان نیزه ربا را

دلی كه قصد ستمگر كند به جوشن ایمان

دلاورانه به خون شوید آستین قبا را

لگام خامه نگیرد اگر به چامه فریدون

سمند فكرت او بشكند حریم ادا را

فریدون توللی

۲۷.۷.۸۸

به زندان قفس مرغ دلم چون شاد می‌گردد
مگر روزی که از این بند غم آزاد می‌گردد
ز اشک و آه مردم بوی خون آید که آهن را
دهی گر آب و آتش دشنه‌ی فولاد می‌گردد
دلم از این خرابی ها بود خوش زآن که می دانم
خرابی چون که از حد بگذرد آباد می‌گردد
فرخی یزدی

۲۶.۷.۸۸

شهر بی‌ترانه/ ترانه ای از عبدالجبار کاکایی

شهرِ بی ترانه یِ من که درایِ بسته داره

زیرِ سقفایِ قدیمی ستونایِ خسته داره

شهرِ بی ترانه یِ من خالی از کوهه و دشته

دیواراش بس که بلنده از سرِ دنیا گذشته

طاقِ ضَربیا شکسته ، حوضِ کاشیا کبوده

مثِ برجِ مِه گرفته ، سرِ هر مناره دوده

خیسِ گریه یِ شبامه ، گُلدونایِ پشتِ شیشه

شهرِ بی ترانه با من دیگه مهربون نمی شه

خیلی وقته از تو دورم ای اتاقِ رو به ایوون

حوضِ آبیِ قدیمی ، سایه ریزِ بیدِ مجنون

ای هوایِ کوچه باغت ، عطر خوابِ ناتمومم

عمریه بی تو هلاکم ، عمریه بی تو حرومم

خیلی از تو دورم اما ، هنوزم برام یه رازه

عطر ترمه هایِ کهنه ، بویِ بقچه هایِ تازه

کاشکی می شد از تو ایوون پا رویِ ابرا بذارم

با یه بارونِ بهاری دنیا ر’ تنها بذارم

بیا و ستاره یِ من تو شبایِ گُم شدن باش

ای ترانه یِ قدیمی عابرِ کوچه یِ من باش

۲۰.۷.۸۸

من چون غوکی ام گرفته در بحر وطن: اگر دهان بگشاید، دهانش را تمام آب بگیرد و اگر خاموش گردد، از اندوه بمیرد.
جامی

۱۷.۷.۸۸

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی

جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی

شهر ماتم جاده ماتم کوچه ماتم خانه ماتم

گریه ها شد جای شادی شادی هر خانه ماتم

وای از دنیا که یار از یار میترسد

غنچه های تشنه از گلزار میترسد

عاشق از آوازه ديدار میترسد

پنجه خنیاگران از تار میترسد

شهسوار از جاده هموار میترسد

این طبیب از دیدن بیمار میترسد

سازها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت

آشنا نا آشنا شد

تا بلی گفتم بلا شد

گریه کردم ناله کردم

حلقه بر هر در زدم

سنگ سنگ کلبه ویرانه را بر سر زدم

آب از آبی نجنبید

خفته در خوابی نجنبید

کوچ کردند دسته دسته

آشنایان عندلیبان

باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی

وای بر قومی که با دشمن همی سازد

آبرو در خدمت ظالم چه می بازد

مطربان هم کوک کردند سازهاشان را به ظلم

دست ظالم را ببین بر ما چه می تازد

اعدام کودکان در هر شهر وبرزن

او به شلاق ودارش

وه چه مینازد

چشمه ها خشکید و دریا

تشنگی را دم گرفت

آسمان افسانه ما را به دست کم گرفت

جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد

بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد

شهر ماتم جاده ماتم کوچه ماتم خانه ماتم

گریه ها شد جای شادی شادی هر خانه ماتم

جمعه ماتم شنبه ماتم هفت روز هفته ماتم

کوک کردند مطربان هم سینه ماتم کوکه ماتم

باز آ تا کارواني رفته باز آید

باز آ تا دلبراني ناز ناز آید

باز آ تا مطرب وآهنگ و ساز آید

کاکل افشان آن نگار دلنواز آید

بازآ تا ما بر این خاک گوهر اندازیم

گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم

گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
(ترانه تاجیکی)

۱۶.۷.۸۸

ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكر كنم تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم

۴.۷.۸۸


نهان گشت کردار فرزانگان

پراگنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز

۲۸.۶.۸۸

دور فلکی یکسره بر منهج عدل است
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل

۴.۶.۸۸

باغ خاموش،
درختان مغموم،
همه گلها پرپر

دست غارتگر دشمن در کار
داس عریان ستم خونین تر…

‌ای سپیدار بلند
بید افتاده مباش
ریشه در کینه من کن محکم
که به فردا سوگند
چون در آید خورشید
و فرو پاشد این کهنه رباط همه جایش نیرنگ
به گناه همه خونی که فرو ریخت به خاک
به گناه همه زخمی که به جان زد دشمن
داری از تو به پا خواهم کرد

۱.۶.۸۸

وقت خوب مصائب

به وقت خوب مصائب درود بفرستیم

سفارش ست، وگر دیر و زود بفرستیم

خطر کنیم و سری را به باد بسپاریم

سفر کنیم و سلامی به رود بفرستیم

بجز خدا همه از حال خلق باخبرند

بیا برای خدا هم شنود بفرستیم

که بود این که به ما خیره بود آخر کار

به­ جاش برکه به چشم کبود بفرستیم

ضرورت ست چو در نقشه­ ها گرفتاریم

غلط­ زنان گره بر تار و پود بفرستیم

به حکم مفتی ما باغِ دین به بار نشست

خریم اگرچه، به شکرانه کود بفرستیم

چه جای خون جگر، مملکت گلستان ست

اگرچه فاتحه جای سرود بفرستیم

زبان سرخ تو بر باد می­ دهد سر "سبز"

بیا به رمزِ دل از سینه دود بفرستیم.



۱۵.۵.۸۸

باید رید

بعد از اين بر وطن و بوم و برش بايد ريد
به چنين مجلس و بر کر و فرش بايد ريد

در حقيقت در عدل، ار در اين بام و درست
به چنين عدل و به ديوار و درش بايد ريد

آن که بگرفته از او تا کمر ايران گه
به مکافات، الا تا کمرش بايد ريد

پدر ملت ايران، اگر اين بي پدر است
به چنين ملت و گور پدرش بايد ريد

به مدرس نتوان کرد جسارت اما
آنقدر هست که بر ريش خرش بايد ريد

اين حرارت که به خود احمد آذر دارد
تا که خاموش شود بر شررش بايد ريد

شفق سرخ نوشت آصف کرماني مرد
غفر اله کنون بر اثرش بايد ريد

آن دهستاني تحميلي بي مدرک و لر
بهر اين ملک، به نفع و ضررش بايد ريد

گر ندارد ضرر و نفع مشيرالدوله
از نوک پاش الي فرق سرش بايد ريد

گر رود موتمن الملک به مجلس گاهي
احتراماْ به سر رهگذرش بايد ريد

میرزاده عشقی

۱۳.۵.۸۸

ترانه‌ای از محمدتقی بهار به لهجه‌ی مشهدی

یقین درُم اثر امشو به های‌های مو نیست

که یار مسته و گوشش به گریه‌های مو نیست

خدا خدا چه ثمر ای موذنا که امشو

خدا خدایِ شمایه، خدا خدای مو نیست

نمود خونمه پامال و خون‌بهامه نداد

زدم چو بر دمنش دست، گفت پای مو نیست

بریز خونمه با دست نازنین خودت

چره که بهتر از ای، هیچی خون‌بهای مو نیست

بهار اگر شوه صد بار بمیرم از غم دوست

به جرم عشق و محبت هنوز جزای مو نیست.

۱۱.۵.۸۸

اعترافات

اینجانب خروس، هرزه نگار وبلاگ دروغ زن چشم خروس و یکی از ایادی بیگانه، حالا که دم خروس آشکار شده، لب به اعتراف می گشایم. در ابتدا باید به همه خوانندگان یاد آور شوم این اعترافات کاملاً داوطلبانه بوده و هیچگونه تهدیدی از سوی روباهان، شغالها متوجه بنده یعنی خروس نبوده است.
اعتراف می کنم که بنده با همکاری عده ای فریب خورده به قصد براندازی نرم، جنبشی مخملی را که چشم فتنه بود راه انداختیم و این جنبش رنگی را به دو بخش خروسی و مرغی تقسیم کرده مرغها را متوجه حق پایمال شده شان کردیم و واداشتیم دیگر مفتی تخم نگذارند و با این عمل چهره نظام را گه مرغی جلوه دادیم.
اعتراف می کنم که با احتکار تخم مرغ سعی داشتم مقدمات فساد تخم ها را فراهم آورده و از آنها برای کوبیدن به پوز گرگها بهره ببرم.
اعتراف می کنم که یک روز وقتی دم سحر به قصد بیداری ملت قوقولی قوقو کردم، روباهی را که مدتها در کمینم بود، از خواب پرانده و موجبات کدورت خاطر وی را فراهم آوردم. اینجا باید به آن جناب بگویم که ای روباه، ای پیشوا، چه دمی چه سری عجب پایی.
اعتراف می کنم یک بار که دندانهای مبارک شغالی گردنم را می فشرد، به فریب، وادارش کردم دهانش را باز کرده و من با حرکتی مشمئز کننده و متهورانه که مبانی اسلام را به خطر انداخت و جزو اولین اقدامات مخملی من بود فرار را بر قرار ترجیح دادم.
اعتراف می کنم با ترویج اکاذیب و نوحه گریهای سحری، در آینه صبح نمودم و ندای آزادی سر دادم.
اعتراف می کنم که عامل اصلی رواج آنفولانزای مرغی بوده ام.
اعتراف می کنم که هیچوقت گول روباه را نخورده ام در حالی که باید همان بار اول خاشعانه در برابر فریبش که از آن صداقت می بارید، سر تسلیم فرود می آوردم و سرم را از پنجره بیرون می بردم.
اعتراف می کنم که گربه و طرقه با هم هم پیمان شده اند نگذارند اتفاق ناگواری برای من بیافتد و خطری از جانب روباه و شغال، خروس را تهدید کند. از اینجا به ایشان می گویم، زهی خیال باطل. من خودم داوطلبانه در چنگ روباهم.
اعتراف می کنم گاهی اوقات که مرغ گیرم نمی آید، چون گران شده لاکردار، اعتراف می کنم.
اعتراف می کنم که نفسم بگرفته است و همه بلبلان بمرده اند و نمانده است جز غرابی.



۹.۵.۸۸

اربعین

هر مزارين اوسته توكوب قانلي گوز ياشي
((ايواي اوغول!)) دئيب چكه رم ناله,آغلارام
ناله م دوشنده هرداشا, ديللنديرر داشي
قبرينده بيتمه يينجه قيزيل لاله,آغلارام
عادت ائديبدير آغلاماغا,گوزلريم منيم
تاثير ائدرمي قاتلينه سوزلريم منيم؟
× × ×
تك بير سنه اوره ك دولوسو باغلاييب اميد
دائم الين له حس ائله ييرديم نجاتيمي
آزادليقين يولوندا سني ائتديلر شهيد
بي رحملر زهرله ديلرشن حياتيمي
قلبيم اينانميرام دوزه بو سون مصيبته
باعث لرين دوچار اولا نفرين ولعنته!
× × ×
هر زحمته تحمل ائده ن, بي نوا آنان
مين ذوق آليردي نازيني چكديكده صبح وشام
ايندي روادير اي گوزومون نورو, ناگهان
من اوز بويوم برابري اوغلومدان آيريلام؟
يوخ – يوخ! جهاني ترك ائله ييب ئولمك ايستره م
هجرينده قويمارام اوره گيم باغلاسين ورم
× × ×
آلدي قراروصبريمي, دهشتلي ماتمين
اولدوم بلاي فرقت وحسرتله روبرو
سنسيز نه حظي وار, داها معناسيز عالمين؟
چوخ گوردو بير سني منه بو چرخ كينه جو
حقيمده روزگار ائله دي ظولمونو تمام
يولداشلازين گرك آلا ظالمدن انتقام
ترجمه ی شعر:
روی هر مزاری اشک خونبارم را میریزم/ ناله وای پسرم کشیده و میگریم/ ناله ام سنگ را به سخن میاورد/ تا روی قبرت لاله سرخ نروییده گریانم/ چشمان من به گریه عادت کرده است/ آیا سخنانم در قاتل تاثیری دارد؟/ * * * * با قلبی اکنده امیدم به تو بود/ همیشه حس میکردم که ناجی ام تو خواهی بود/ تو را در راه آزادی شهید کردند/ زندگی پر نشاط مرا بیرحمان به زهر آلودند/ قلبم طاقت این مصیبت را ندارد/ باعثان دچار لعن و نفرین شوند/ * * * * مادر بی نوایت هر زحمتی را تحمل میکرد/ صبح و شام هزاران ذوق میکرد از کشیدنت نازت/ نور چشمم اکنون آیا رواست که ناگهان/ من به این اندازه از پسرم جدا شوم؟/ نه نه میخواهم ترک دنیا کرده و بمیرم/ نمیگذارم در هجرت قلبم ورم کند/ * * * * ماتم دهشتناکت صبر و قرارم را ربوده است/ با بلای فراق و حسرت روبرو شده ام/ این چرخ کینه جو تو را برایم زیاد دید/ روزگار در حق من ظلم را به نهایت رساند/ دوستانت باید از ظالم انتقام گیرند
1. شهیدین آناسی، محمد بیریا

۵.۵.۸۸

انتری که لوطی اش بله...

یکی بود یکی نبود. چوپانی بود که از زیر بته ای در جنگلی، انتری جسته بود. بسیار هم به این انتر می نازید و این سو و آنسو نشانش می داد و پز دادندی که ببینید چه تیکه ای یافته ام. چوپان حتا انتر را دست آموز کرده بود که وقتی خواب بر وی مستولی می شود، انتر مگسها را از جبینش کنار زدی و با اطوار غریب و مضحکش که دل هر عاقل را به درد آوردی، انبساط خاطر چوپان فراهم شدندی. چند تن از عقلای قوم و افرادی که مصلحت مرد را خواستندی، به نزد وی آمده و اظهار داشتند: مردک عاقل! کجا دیده ای انسانی با بوزینه ای دوستی کند؟ این رفاقت آخر و عاقبتی ندارد. تا دیر نشده و وقت نگذشته، به مواضع انسانیت برگرد.
اما عشق انتر چشم و گوش چوپان را کور و کر کرده بود. چوپان چنان عاشق و واله بوزینه گشته بود که با یاران گرمابه و گلستان پشینش تندی کرد و گفت: نه! من حمایت شدیدم را از انتر دست آموزم اعلام می دارم و مواضع من به این انتر نزدیکتر است تا شما. بعضی ها گفتند: نکند خبری است و ما نمی دانیم؟ آخر این انتر مؤنث است و... و پاره ای با شنیدن این مطلب با خود ریز خندیدند و چوپان تکان خوردن سر شانه هاشان را دید. گفت: جو سازی نکنید. سیاه نمایی نکنید. بالا بروید پایین بیایید من انتر خودم را می خواهم. در ضمن به شما چه؟ من که میدانم شما عامل بلوریها هستید و می خواهید با این حرفها انتر مرا به نام خود مصادره کنید. اعضای شورا، نگاهی به یکدیگر افکندند و دیدند این حرفها فایده ای ندارد، پس گفتند: به بیضه هامان، بگذارید هر گهی که می خواهد تناول کند. و این گذشت تا اینکه یک روز که چوپان دمر به خوابی خرگوشی فرو رفته بود، انتر بر اساس سلیقه انتری اش، با دیدن مقعد چوپان حالی به حالی شده و اختیار از کف داد. با خود فکر کرد من که هر غلطی بکنم به چشم این خسرو شیرین بود. پس معامله اش را از مخفیگاهش بیرون آورده و در اقدامی انتحاری در مقعد لوطی اش فرو برده و به سپوخیدن وی اقدام کردندی. چوپان که تازه فهمیده بود انترش نر بوده هر چه فغان کرد که: آی...آی... نموده شدم، کسی به حرفش اعتنا نکرد و مردم ده گمان کردند که چوپان دروغ می گوید و گرگ، ببخشید انتر، همه کون وی را صاف همی کردندی و همی کردندی و همی کردندی و طمع گله چوپان را هم کرد که سگ گله واق واق کرد و انتر هم منصرف شد. القصه، انتر که خودش را معلوم نیست چگونه با صفات و آلات اناث جا زده بود آخر سر،(...) خودش را زده و جیم شدندی و چوپان ماند و یک گشادی به ژرفای تاریخ.
نتیجه گیری اخلاقی: (...) نزن بهر کسی اول خودت دوم کسی.

۲۵.۴.۸۸

مجلس سهراب کُشان

رستم در میانه کارزارش با سهراب شک می کند به اینکه وی پاییده از همان نطفه ای باشد که در بطن دختر شاه سمنگان کاشته است. و این شک تا پایان آگاهی شومش که به مرگ سهراب می انجامد ادامه دارد. رستم در عین اینکه شاخص ترین شخصیت شاهنامه است، اما محبوب ترین نیست. زیرا لغزشهایی دارد و واکنشهایی نه چندان دوست داشتی ای که در نهایت او را از جایگاه پهلوانی دور کرده و در مقام یک شخصیت چند بعدی دراماتیک قرار می دهد که البته از ویژگی های بارز کار فردوسی یکی هم این است. اما شاید در هیچ کجای شاهنامه چهره رستم منفورتر از جبهه گیری اش علیه سهراب نباشد. نه به این علت که دست به فرزندکشی می زند، بلکه به این دلیل که از هیچ عمل غیر اخلاقی ای برای غلبه بر سهراب فروگذار نکرده و به حیله و دروغ متوسل می شود. البته رستم در دیگر نبردهایش نیز از این حربه ها برای چیرگی بر حریفش استفاده کرده بود اما همیشه مخاطب خواستار پیروزی رستم بر رقیبش بود و توسل به این اعمال در نگاه وی تعبیر به استراتژی جنگی می شد. ولی در داستان رستم و سهراب خواننده که از دیدگاه دانای کل به قضیه می نگرد و از بسیاری جهت گیری های رستم آگاه است به راستی از او آزرده می شود. هنوز فراموش نکرده ام روزهایی که در قهوه خانه پدر بزرگم، نقال مجلس سهراب کشان را اجرا می کرد و اینکه چقدر مردم از دست رستم کلافه می شدند و حتا فحشی حواله اش می کردند. اما چگونه است که در این داستان رستم تا این حد منفور می شود؟ مگر او به جنگ خصم ایران، گو اینکه فرزندش باشد، نرفته است؟ مگر او برای ایران و ظفر بر رقیب دروغ نگفته است؟ مگر غرور و لجاجتش برای حفظ خانه مادری نبوده است؟ پس چرا باد اینطور آماج لعن و نفرین قرار بگیرد؟ شاید برای پاسخ به این پرسش ناگزیر باشیم که داستان را بطور مختصر بررسی کنیم. افراسیاب، سهراب را به جنگ ایرانیان می فرستد زیرا می داند، تنها کسی از عهده رستم بر می آید که پا گرفته از وجود خودش باشد. وی می داند که در نهایت پیروز این نبرد، تورانیان خواهند بود چرا که یا سهراب بر رستم چیره می شود که چه خواسته ای بالاتر از این، یا اینکه به دست رستم کشته خواهد شد که در آن صورت نیز، با اهمیت ترین قدرت دفاعی ایرانیان (رستم)، از اینکه به دست خویش فرزندش را کشته است سرخورده شده و قلب سپاه ایران دچار شکاف بزرگی می شود. در ضمن افراسیاب آگاه است که برای همیشه نمی تواند راز پدر و فرزندی رستم و سهراب را پنهان نگاه دارد. بنابراین در فرصتی مغتنم، از خود دشمن بر علیه خودش استفاده کرده و اینگونه از شر سهراب هم که به دیده اش ماری در آستین است که بالاخره زهرش را می ریزد، خلاص می شود. از دیگر سو وقتی کیکاووس از رابطه پدر و فرزندی رستم و سهراب آگاه می شود، از اتحاد این دو به هراس می افتد و آن را تهدیدی علیه تاج و تختش می شمارد. بنابراین حتا به قیمت کشته شدن سهراب و خلل در نیروی دفاعی اش و از ان مهمتر خدشه دار شدن چهره اش نزد سیستانیان و دیگر هواداران خاندان نریمان، از فرستادن نوش دارو سر باز می زند. اما چرا خواننده شاهنامه باز از رستم خشمناک است؟ سرچشمه این خشم را باید در خود رستم جست. در رستمی که سالها در دستگاه قدرت خدمت کرده از ارکان اصلی اش بوده و به سازوکار و زیر و زبرش آشنا بوده، کسی که آزاده وار، هیچگاه در پی تصاحب تاج شاهی نبوده و به تعبیر خودش اگر می خواست می توانست به راحتی هر شاهی را سرنگون کرده و خودش بر تخت بنشیند. کسی که تصمیمات اساسی اش را گاه با توسل به عالم بالا (سیمرغ) می گرفته و در نهایت کسی که آبروی ایران است. خواننده از چنین شخصی انتظار دارد سنجیده تر عمل کند. مسک نفس بیشتری نشان دهد و از همه مهمتر فریب بازی سیاستمداران را نخورد. اما چنین اتفاقی نمی افتد و رستم در ابتدا به قصد دفاع از کشور و سپس که این مهم به حاشیه رانده می شود، با هدف به رخ کشیدن قدرت، به فرزندش چنگ و دندان نشان می دهد و در پایان کسی که با همه خوش نیتی اش متضرر می شود نه کیکاووس است و نه افراسیاب. هیچکدام خون سهراب را به گردن نمی گیرند. تنها بازنده این نبرد، رستم است. رستم در این داستان نماد تفکر سنتی ایرانیان است. تفکری که حفظ نظام (تاج و تخت) را مهمتر از هر اصلی شمرده و به بهای ریختن خون فرزندانش حاضر است هر نوع تئوری سرکوبی را جایگزین آزادی کند. از سویی سهراب چکیده جوانان و نوجوانانی است که از بالا به اعمال پدرانشان می نگرند و امروز آن میراث آغازین را بر باد رفته می بینند. پدرانی که در راه این آب و خاک کشته شده اند، پدرانی که برای آزادی خونشان بر زمین ریخته، پدرانی که امروز اگر بودند افسوس می خورند از حقل دمایی که برای جیفه ای پرداخته اند. سهرابهای امروز اگر شمشیر از رو بسته اند علیه رستمهای فریب خورده از کیکاووسها و افراسیابهای مسلح به تزویر و زر و زور، نه به این علت است که نگران حفظ ایرانشان نیستند، بلکه آنان از هر مدعی ای بیشتر دلواپس این مرز پر گهرند. اما افسوس که تاریخ همیشه به تعبیر دوستی به غم انگیزترین شکلش تکرار می شود و اینبار هم کیکاووسها و افراسیابان نگرانِ تاج و تخت، باز رستمهای فریب خورده یا نا آگاه را به خیابانها فرستاده اند تا در برابر فرزندانشان صف آرایی کنند. امشب که گریه های مادر سهراب اعرابی را در سوگ فرزندش می دیدم و ضجه هایش را می شنیدم به یاد این شاه بیت واپسین داستان رستم و سهراب افتادم که:
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود
چنین رفت و این بودنی کار بود

۱۱.۴.۸۸

مرغ سحر ناله سر کن

هنرهایی را که به نوعی بازتاب اندیشه سیاسی هنرمندانشان یا نشان دهنده اوضاع و شرایط سیاسی روزگار هستند، همیشه دوست داشته ام. هر چند به اعتقاد بسیاری، هنر سیاسی دارای تاریخ مصرف است و بعد از تغییر اوضاع یا گذشت زمان ویژگی اش را از دست می دهد، اما باید پذیرفت که در خراس تاریخ، تقریباً هر اتفاقی، معادلی در گذشته داشته و انگار هیچ رویداد تازه ای در طول تاریخ روی نمی دهد. بنابراین هنرهای سیاسی هم همیشه در حال سر بر آوردن از خاکستر خودشان و تولدی دوباره هستند.

بدون شک پیشینه ی شعر سیاسی از دیگر هنرهای ایرانی بیشتر است. از قرن سوم هجری و به کتابت در آمدن زبان دری در قرن چهارم تا امروز، انواع اشعار سیاسی سروده شده و بیشتر شاعران مشهور ادبیات فارسی حداقل یک شعر سیاسی در کارنامه شان دارند. اما متأسفانه اشعار سیاسی ایرانی، همه به نوعی به جز چند مورد استثنا، پر است از ناله و گریه و نفرین و ضجه. مخصوصاً در دوره مشروطه و پس از آن این مورد کاملاً مشهود است. نگاهی کوتاه به دیوان عارف، میرزاده عشقی، فرخی یزدی، ملک الشعرا بهار و نیما و پس از آن، این ادعا را کاملاً اثبات می کند.

احتمالاً برای پاسخ به اینکه چرا اینگونه است، باید به دنبال ریشه های اجتماعی و فرهنگی ایرانیان گشت زیرا حتا در شعرهایی که روحیه عصیانی شاعر جای مرثیه گویی و گریستن بر خویشتن را گرفته، باز نوعی دست رو دست گذاشتن و سازش با ستم تا جایی که قدرت حاکم در نهایت خودش تن به زوال دهد، عدم تحرک و انفعال دیده می شود. تمام این نشانه ها، بیانگر این واقعیت هستند که شاعر(زبان حال همه ملت)، حتا در جهان مجازی شعرش نیز جسارت عصیان را ندارد. به تعبیر فوکو، روح است که تبدیل به قفس تن شده و دایم در انتظار دستی از غیب به سر می برد که او را از غم، ستم و شرایط نامبارک برهاند.

با نگاهی به اشعار سروده شده در دوره مشروطه و بدون در نظر گرفتن شرایط حاکم و اوضاع سیاسی و تاریخی آن دوره، اصلاً پیدا نیست شاعر از جفای معشوق می نالد یا جور حاکمان و دولتمردان.

باید گفت، گریستن بر خود و حدیث نفس و مرثیه سرایی، آنقدر که زیبا و شاعرانه است، فاقد حس شور و برانگیختگی لازم برای تحریک توده هاست و در بسیار موارد حتا روشنگر و آگاهی بخش نیز نبوده و در نهایت در حوزه اشعار غنایی جای می گیرد نه سیاسی به مفهومی که رایج است.

۹.۴.۸۸

که موسم ورع و روزگار پرهیز ست

چه هراس انگیزست

جنگ صلح آمیزست

چنگ می اندازد

دولت چنگیز ست

غرش تاریخ ست

ترکشِ «برخیز» ست

شور مشروطه ست این

ساعت تبریزست

روز و شب بیدارم

روزگارم چیزست

راه می پیماییم

جا نزن، تجویزست!

خشمناکیم اما

خونمان پاکیزه ست

سبزها سرخ آلود

چه بهار آمیز ست

صبح خواهد آمد

صبرمان سرریزست