‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۶.۸.۸۸

خاك آستان رضا

به دیده سرمه كند خاك آستان رضا را

دلی كه مركب همّت كند، سمند قضا را

بزرگوار امامی كه فیض رحمت عامش

به زیر چتر عنایت گرفته شاه و گدا را

مقیم كوی وصالش گره ز دل بگشاید

چو برگ غنچه كه بیند به خود نسیم صبا را

اگر شكسته دلی مومیای رحمت او جو

كه در خزانه او جسته­ام كلید شفا را

ز بوریا، به سریرت نهد به دست عنایت

نبوید از تو چو با داغ سینه بوی ریا را

علی جمال خدا دید و در نهاد تبارش

توان معاینه دیدن كمال لطف خدا را

تو گر رضای رضا جویی از سزای سزا به

كه در رضای رضا دیده­ام سزای سزا را

به ناخدایی او هر كه دل به موج فنا زد

به خاك تیره فشاند سبوی آب بقا را

سخن دراز نگویم كه وصف طره لیلی

به گرد گردن مجنون نهد كمند بلا را!

به كیمیاگریش در نهاد تیره خودبین

نه برق گنبد زرین و بارگاه طلا را

به یك كرشمه هزاران غمت ز دل بزداید

دمی كه بر تو گمارد، نگاه عقده گشا را

تو را به پوزش آن جان پر گناه تو بخشد

به گونه­های تو گر بنگرد سرشك صفا را

درآ و خاك درش توتیای دیده خود كن

به پیش آن كه نیوشی به جان خروش درا را

تو برگ زردی و بر سان تندباد خزانی

نقیب مرگ به گوشت زند صفیر صلا را

دلی كه قبله گهش خاك آستان رضا شد

دگر رها نكند آستین قبله­نما را

سرای عاریت است این جهان و همت پاكان

نهاده پیش تو مفتاح گنج هر دو سرا را

خطا بود كه ضمانش به جان و دل نپذیری

كسی كه ضامن جان گشته آهوان ختا را

به استخوان لئامت گلوی كس نخراشد

كریم ما كه به یغما سپرده خوان عطا را

تو زهر خوشه انگور بین و حیله مامون

كه از زمانه برانداخت راه و رسم وفا را

امام ما كه روانش خجسته باد دمادم

زند خروش كه بر كن بنای جور و جفا را

به كین هر چه ستمگر گشاده دار لوا را

رضا نه از پی تسلیم خواندت به شهادت

كه در عزای شهیدان كشی زمهلكه پا را

در این زمانه هزاران رضاست بندی مامون

تو برگشاده به ظالم زبان مدح و ثنا را

به تیغ تیز گرت دست می­رسد نپسندند

خدای عزوجل از تو دست عجز و دعا را

خیانت است خموشانه سر به سجده نهادن

به گوش مسلم و ترسا رسان خوش رسا را

روان عالمی از مار سامری بگذارد

اگر كه موسی عمران نهد به گوشه عصا را

كمر به خدمت ارباب جور و مفسده بستن

جنایتی است قوی پنجگان نیزه ربا را

دلی كه قصد ستمگر كند به جوشن ایمان

دلاورانه به خون شوید آستین قبا را

لگام خامه نگیرد اگر به چامه فریدون

سمند فكرت او بشكند حریم ادا را

فریدون توللی

۲۷.۷.۸۸

به زندان قفس مرغ دلم چون شاد می‌گردد
مگر روزی که از این بند غم آزاد می‌گردد
ز اشک و آه مردم بوی خون آید که آهن را
دهی گر آب و آتش دشنه‌ی فولاد می‌گردد
دلم از این خرابی ها بود خوش زآن که می دانم
خرابی چون که از حد بگذرد آباد می‌گردد
فرخی یزدی

۲۶.۷.۸۸

شهر بی‌ترانه/ ترانه ای از عبدالجبار کاکایی

شهرِ بی ترانه یِ من که درایِ بسته داره

زیرِ سقفایِ قدیمی ستونایِ خسته داره

شهرِ بی ترانه یِ من خالی از کوهه و دشته

دیواراش بس که بلنده از سرِ دنیا گذشته

طاقِ ضَربیا شکسته ، حوضِ کاشیا کبوده

مثِ برجِ مِه گرفته ، سرِ هر مناره دوده

خیسِ گریه یِ شبامه ، گُلدونایِ پشتِ شیشه

شهرِ بی ترانه با من دیگه مهربون نمی شه

خیلی وقته از تو دورم ای اتاقِ رو به ایوون

حوضِ آبیِ قدیمی ، سایه ریزِ بیدِ مجنون

ای هوایِ کوچه باغت ، عطر خوابِ ناتمومم

عمریه بی تو هلاکم ، عمریه بی تو حرومم

خیلی از تو دورم اما ، هنوزم برام یه رازه

عطر ترمه هایِ کهنه ، بویِ بقچه هایِ تازه

کاشکی می شد از تو ایوون پا رویِ ابرا بذارم

با یه بارونِ بهاری دنیا ر’ تنها بذارم

بیا و ستاره یِ من تو شبایِ گُم شدن باش

ای ترانه یِ قدیمی عابرِ کوچه یِ من باش

۱۷.۷.۸۸

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی

جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی

شهر ماتم جاده ماتم کوچه ماتم خانه ماتم

گریه ها شد جای شادی شادی هر خانه ماتم

وای از دنیا که یار از یار میترسد

غنچه های تشنه از گلزار میترسد

عاشق از آوازه ديدار میترسد

پنجه خنیاگران از تار میترسد

شهسوار از جاده هموار میترسد

این طبیب از دیدن بیمار میترسد

سازها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت

آشنا نا آشنا شد

تا بلی گفتم بلا شد

گریه کردم ناله کردم

حلقه بر هر در زدم

سنگ سنگ کلبه ویرانه را بر سر زدم

آب از آبی نجنبید

خفته در خوابی نجنبید

کوچ کردند دسته دسته

آشنایان عندلیبان

باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی

وای بر قومی که با دشمن همی سازد

آبرو در خدمت ظالم چه می بازد

مطربان هم کوک کردند سازهاشان را به ظلم

دست ظالم را ببین بر ما چه می تازد

اعدام کودکان در هر شهر وبرزن

او به شلاق ودارش

وه چه مینازد

چشمه ها خشکید و دریا

تشنگی را دم گرفت

آسمان افسانه ما را به دست کم گرفت

جام ها جوشی ندارد عشق آغوشی ندارد

بر من و بر ناله هایم هیچکس گوشی ندارد

شهر ماتم جاده ماتم کوچه ماتم خانه ماتم

گریه ها شد جای شادی شادی هر خانه ماتم

جمعه ماتم شنبه ماتم هفت روز هفته ماتم

کوک کردند مطربان هم سینه ماتم کوکه ماتم

باز آ تا کارواني رفته باز آید

باز آ تا دلبراني ناز ناز آید

باز آ تا مطرب وآهنگ و ساز آید

کاکل افشان آن نگار دلنواز آید

بازآ تا ما بر این خاک گوهر اندازیم

گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم

گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
(ترانه تاجیکی)

۴.۶.۸۸

باغ خاموش،
درختان مغموم،
همه گلها پرپر

دست غارتگر دشمن در کار
داس عریان ستم خونین تر…

‌ای سپیدار بلند
بید افتاده مباش
ریشه در کینه من کن محکم
که به فردا سوگند
چون در آید خورشید
و فرو پاشد این کهنه رباط همه جایش نیرنگ
به گناه همه خونی که فرو ریخت به خاک
به گناه همه زخمی که به جان زد دشمن
داری از تو به پا خواهم کرد

۱.۶.۸۸

وقت خوب مصائب

به وقت خوب مصائب درود بفرستیم

سفارش ست، وگر دیر و زود بفرستیم

خطر کنیم و سری را به باد بسپاریم

سفر کنیم و سلامی به رود بفرستیم

بجز خدا همه از حال خلق باخبرند

بیا برای خدا هم شنود بفرستیم

که بود این که به ما خیره بود آخر کار

به­ جاش برکه به چشم کبود بفرستیم

ضرورت ست چو در نقشه­ ها گرفتاریم

غلط­ زنان گره بر تار و پود بفرستیم

به حکم مفتی ما باغِ دین به بار نشست

خریم اگرچه، به شکرانه کود بفرستیم

چه جای خون جگر، مملکت گلستان ست

اگرچه فاتحه جای سرود بفرستیم

زبان سرخ تو بر باد می­ دهد سر "سبز"

بیا به رمزِ دل از سینه دود بفرستیم.



۱۵.۵.۸۸

باید رید

بعد از اين بر وطن و بوم و برش بايد ريد
به چنين مجلس و بر کر و فرش بايد ريد

در حقيقت در عدل، ار در اين بام و درست
به چنين عدل و به ديوار و درش بايد ريد

آن که بگرفته از او تا کمر ايران گه
به مکافات، الا تا کمرش بايد ريد

پدر ملت ايران، اگر اين بي پدر است
به چنين ملت و گور پدرش بايد ريد

به مدرس نتوان کرد جسارت اما
آنقدر هست که بر ريش خرش بايد ريد

اين حرارت که به خود احمد آذر دارد
تا که خاموش شود بر شررش بايد ريد

شفق سرخ نوشت آصف کرماني مرد
غفر اله کنون بر اثرش بايد ريد

آن دهستاني تحميلي بي مدرک و لر
بهر اين ملک، به نفع و ضررش بايد ريد

گر ندارد ضرر و نفع مشيرالدوله
از نوک پاش الي فرق سرش بايد ريد

گر رود موتمن الملک به مجلس گاهي
احتراماْ به سر رهگذرش بايد ريد

میرزاده عشقی

۱۳.۵.۸۸

ترانه‌ای از محمدتقی بهار به لهجه‌ی مشهدی

یقین درُم اثر امشو به های‌های مو نیست

که یار مسته و گوشش به گریه‌های مو نیست

خدا خدا چه ثمر ای موذنا که امشو

خدا خدایِ شمایه، خدا خدای مو نیست

نمود خونمه پامال و خون‌بهامه نداد

زدم چو بر دمنش دست، گفت پای مو نیست

بریز خونمه با دست نازنین خودت

چره که بهتر از ای، هیچی خون‌بهای مو نیست

بهار اگر شوه صد بار بمیرم از غم دوست

به جرم عشق و محبت هنوز جزای مو نیست.