قضاي بد نگر کآمد مرا پيش
خسک و خستگي و خار بر ريش
هنرهایی را که به نوعی بازتاب اندیشه سیاسی هنرمندانشان یا نشان دهنده اوضاع و شرایط سیاسی روزگار هستند، همیشه دوست داشته ام. هر چند به اعتقاد بسیاری، هنر سیاسی دارای تاریخ مصرف است و بعد از تغییر اوضاع یا گذشت زمان ویژگی اش را از دست می دهد، اما باید پذیرفت که در خراس تاریخ، تقریباً هر اتفاقی، معادلی در گذشته داشته و انگار هیچ رویداد تازه ای در طول تاریخ روی نمی دهد. بنابراین هنرهای سیاسی هم همیشه در حال سر بر آوردن از خاکستر خودشان و تولدی دوباره هستند.
بدون شک پیشینه ی شعر سیاسی از دیگر هنرهای ایرانی بیشتر است. از قرن سوم هجری و به کتابت در آمدن زبان دری در قرن چهارم تا امروز، انواع اشعار سیاسی سروده شده و بیشتر شاعران مشهور ادبیات فارسی حداقل یک شعر سیاسی در کارنامه شان دارند. اما متأسفانه اشعار سیاسی ایرانی، همه به نوعی به جز چند مورد استثنا، پر است از ناله و گریه و نفرین و ضجه. مخصوصاً در دوره مشروطه و پس از آن این مورد کاملاً مشهود است. نگاهی کوتاه به دیوان عارف، میرزاده عشقی، فرخی یزدی، ملک الشعرا بهار و نیما و پس از آن، این ادعا را کاملاً اثبات می کند.
احتمالاً برای پاسخ به اینکه چرا اینگونه است، باید به دنبال ریشه های اجتماعی و فرهنگی ایرانیان گشت زیرا حتا در شعرهایی که روحیه عصیانی شاعر جای مرثیه گویی و گریستن بر خویشتن را گرفته، باز نوعی دست رو دست گذاشتن و سازش با ستم تا جایی که قدرت حاکم در نهایت خودش تن به زوال دهد، عدم تحرک و انفعال دیده می شود. تمام این نشانه ها، بیانگر این واقعیت هستند که شاعر(زبان حال همه ملت)، حتا در جهان مجازی شعرش نیز جسارت عصیان را ندارد. به تعبیر فوکو، روح است که تبدیل به قفس تن شده و دایم در انتظار دستی از غیب به سر می برد که او را از غم، ستم و شرایط نامبارک برهاند.
با نگاهی به اشعار سروده شده در دوره مشروطه و بدون در نظر گرفتن شرایط حاکم و اوضاع سیاسی و تاریخی آن دوره، اصلاً پیدا نیست شاعر از جفای معشوق می نالد یا جور حاکمان و دولتمردان.
باید گفت، گریستن بر خود و حدیث نفس و مرثیه سرایی، آنقدر که زیبا و شاعرانه است، فاقد حس شور و برانگیختگی لازم برای تحریک توده هاست و در بسیار موارد حتا روشنگر و آگاهی بخش نیز نبوده و در نهایت در حوزه اشعار غنایی جای می گیرد نه سیاسی به مفهومی که رایج است.
چه هراس انگیزست
جنگ صلح آمیزست
چنگ می اندازد
دولت چنگیز ست
غرش تاریخ ست
ترکشِ «برخیز» ست
شور مشروطه ست این
ساعت تبریزست
روز و شب بیدارم
روزگارم چیزست
راه می پیماییم
جا نزن، تجویزست!
خشمناکیم اما
خونمان پاکیزه ست
سبزها سرخ آلود
چه بهار آمیز ست
صبح خواهد آمد
صبرمان سرریزست
پس از تماشای فیلم همانطور که آرام آرام از پله های سینما پایین می آمدم، ذهنم به دنبال "الی"های گمشده ی این روزهایمان می گشت. به خیابان که رسیدم و نگاهی به چهره های خموده مردم و فضای سرد اطرافم که انداختم، انگار نام همه را به یکباره باز یافتم. امید، آرزو، شور، نشاط، غرور، جمهوری.