‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه. نمایش همه پست‌ها

۱۸.۵.۸۸

خسک و خستگي و خار بر ريش

چند روز است دائم احساس خستگی می کنم و هیچ چیز حتا استراحت و خواب، این کوفتگی مفرط را بر طرف نمی کند و مانده ام مگر چه کرده ام که این حس، رخت از تنم بر نمی بندد. دوستی بیتی از نظامی برایم خواند که مناسب حال و روزم افتاد.
قضاي بد نگر کآمد مرا پيش
خسک و خستگي و خار بر ريش

عامل ناشناخته

این غیر مسئولین رژیم غیر اسلامی ایران وقاحت را به حد اعلای خود رسانده اند. واقعاً کلمه ای بهتر از ...شعر نمی توانم برای برخی ایرادات پربار ایشان بیابم. احمدی مقدم امروز گفته ویروس، عامل مرگ برخی زندانیان کهریزک بوده است و نه ضرب و شتم. قبلاً هم فرموده بودند که فلانی از مننژیت فوت کرده نه ضربه ای که به سرش خورده است. نوباوه، نماینده دولت در مجلس ملی نیز طی بیاناتی احمقانه گفته بود که روح الامینی زمین خورده و عامل مرگش هم همین بوده. علت سقوط دو هواپیمای اخیر هم امروز، عامل ناشناخته و خطای انسانی ذکر شده است. (عجب!) معلوم نیست چرا فقط دست عوامل بیگانه رو می شود و برخی عوامل همیشه X باقی می مانند. راه اندازی مترجم گوگل در کیفرخواست متهمین (مانیفست جمهوری اسلامی برعلیه دولتهای اروپایی) یکی ازعوامل براندازی نرم آمده و عن قریب است هر که زبان خارجه بداند به جرم براندازی نرم دستگیر شود. نمی دانم براندازی سخت چگونه است؟ بروجردی هم طی یک افشاگری بی سابقه مدعی شده زندانیان بند 209 همان غذایی را می خورند که وزیر اطلاعات می خورد. حالا کدام وزیر اطلاعات خدا می داند. در ضمن سعید حجاریان را به خانه ای برده اند که استخر هم دارد. حالا فکرش را بکنید سعید حجاریان، با آن وضیت چه به استخر.

۱۱.۵.۸۸

اعترافات

اینجانب خروس، هرزه نگار وبلاگ دروغ زن چشم خروس و یکی از ایادی بیگانه، حالا که دم خروس آشکار شده، لب به اعتراف می گشایم. در ابتدا باید به همه خوانندگان یاد آور شوم این اعترافات کاملاً داوطلبانه بوده و هیچگونه تهدیدی از سوی روباهان، شغالها متوجه بنده یعنی خروس نبوده است.
اعتراف می کنم که بنده با همکاری عده ای فریب خورده به قصد براندازی نرم، جنبشی مخملی را که چشم فتنه بود راه انداختیم و این جنبش رنگی را به دو بخش خروسی و مرغی تقسیم کرده مرغها را متوجه حق پایمال شده شان کردیم و واداشتیم دیگر مفتی تخم نگذارند و با این عمل چهره نظام را گه مرغی جلوه دادیم.
اعتراف می کنم که با احتکار تخم مرغ سعی داشتم مقدمات فساد تخم ها را فراهم آورده و از آنها برای کوبیدن به پوز گرگها بهره ببرم.
اعتراف می کنم که یک روز وقتی دم سحر به قصد بیداری ملت قوقولی قوقو کردم، روباهی را که مدتها در کمینم بود، از خواب پرانده و موجبات کدورت خاطر وی را فراهم آوردم. اینجا باید به آن جناب بگویم که ای روباه، ای پیشوا، چه دمی چه سری عجب پایی.
اعتراف می کنم یک بار که دندانهای مبارک شغالی گردنم را می فشرد، به فریب، وادارش کردم دهانش را باز کرده و من با حرکتی مشمئز کننده و متهورانه که مبانی اسلام را به خطر انداخت و جزو اولین اقدامات مخملی من بود فرار را بر قرار ترجیح دادم.
اعتراف می کنم با ترویج اکاذیب و نوحه گریهای سحری، در آینه صبح نمودم و ندای آزادی سر دادم.
اعتراف می کنم که عامل اصلی رواج آنفولانزای مرغی بوده ام.
اعتراف می کنم که هیچوقت گول روباه را نخورده ام در حالی که باید همان بار اول خاشعانه در برابر فریبش که از آن صداقت می بارید، سر تسلیم فرود می آوردم و سرم را از پنجره بیرون می بردم.
اعتراف می کنم که گربه و طرقه با هم هم پیمان شده اند نگذارند اتفاق ناگواری برای من بیافتد و خطری از جانب روباه و شغال، خروس را تهدید کند. از اینجا به ایشان می گویم، زهی خیال باطل. من خودم داوطلبانه در چنگ روباهم.
اعتراف می کنم گاهی اوقات که مرغ گیرم نمی آید، چون گران شده لاکردار، اعتراف می کنم.
اعتراف می کنم که نفسم بگرفته است و همه بلبلان بمرده اند و نمانده است جز غرابی.



۳۱.۴.۸۸

من همه درد بوده ام

از درد بیزارم. وقتی از درد می گویم منظورم هیچ معنای فرامتنی ازین واژه نیست.ا ز درد که می گویم منظورم دقیقاً کاربرد معمول این کلمه است. درد جسم. درد تن. درد مرا ترسو کرده، آنقدر که از درد هراسیده ام از مرگ نهراسیده ام. مرگ هم اگر ترسناک است به خاطر دردی است از کندن جان می برم. اگر درد نبود... اما من دیگر به خانه بازنمی گردم. هر چند از درد می ترسم، هر چند تنم مرا محصور کرده، قفس جانم شده، جسم نازکم تاب درد را ندارد، اما دیگر از درد هم...

۲۵.۴.۸۸

مجلس سهراب کُشان

رستم در میانه کارزارش با سهراب شک می کند به اینکه وی پاییده از همان نطفه ای باشد که در بطن دختر شاه سمنگان کاشته است. و این شک تا پایان آگاهی شومش که به مرگ سهراب می انجامد ادامه دارد. رستم در عین اینکه شاخص ترین شخصیت شاهنامه است، اما محبوب ترین نیست. زیرا لغزشهایی دارد و واکنشهایی نه چندان دوست داشتی ای که در نهایت او را از جایگاه پهلوانی دور کرده و در مقام یک شخصیت چند بعدی دراماتیک قرار می دهد که البته از ویژگی های بارز کار فردوسی یکی هم این است. اما شاید در هیچ کجای شاهنامه چهره رستم منفورتر از جبهه گیری اش علیه سهراب نباشد. نه به این علت که دست به فرزندکشی می زند، بلکه به این دلیل که از هیچ عمل غیر اخلاقی ای برای غلبه بر سهراب فروگذار نکرده و به حیله و دروغ متوسل می شود. البته رستم در دیگر نبردهایش نیز از این حربه ها برای چیرگی بر حریفش استفاده کرده بود اما همیشه مخاطب خواستار پیروزی رستم بر رقیبش بود و توسل به این اعمال در نگاه وی تعبیر به استراتژی جنگی می شد. ولی در داستان رستم و سهراب خواننده که از دیدگاه دانای کل به قضیه می نگرد و از بسیاری جهت گیری های رستم آگاه است به راستی از او آزرده می شود. هنوز فراموش نکرده ام روزهایی که در قهوه خانه پدر بزرگم، نقال مجلس سهراب کشان را اجرا می کرد و اینکه چقدر مردم از دست رستم کلافه می شدند و حتا فحشی حواله اش می کردند. اما چگونه است که در این داستان رستم تا این حد منفور می شود؟ مگر او به جنگ خصم ایران، گو اینکه فرزندش باشد، نرفته است؟ مگر او برای ایران و ظفر بر رقیب دروغ نگفته است؟ مگر غرور و لجاجتش برای حفظ خانه مادری نبوده است؟ پس چرا باد اینطور آماج لعن و نفرین قرار بگیرد؟ شاید برای پاسخ به این پرسش ناگزیر باشیم که داستان را بطور مختصر بررسی کنیم. افراسیاب، سهراب را به جنگ ایرانیان می فرستد زیرا می داند، تنها کسی از عهده رستم بر می آید که پا گرفته از وجود خودش باشد. وی می داند که در نهایت پیروز این نبرد، تورانیان خواهند بود چرا که یا سهراب بر رستم چیره می شود که چه خواسته ای بالاتر از این، یا اینکه به دست رستم کشته خواهد شد که در آن صورت نیز، با اهمیت ترین قدرت دفاعی ایرانیان (رستم)، از اینکه به دست خویش فرزندش را کشته است سرخورده شده و قلب سپاه ایران دچار شکاف بزرگی می شود. در ضمن افراسیاب آگاه است که برای همیشه نمی تواند راز پدر و فرزندی رستم و سهراب را پنهان نگاه دارد. بنابراین در فرصتی مغتنم، از خود دشمن بر علیه خودش استفاده کرده و اینگونه از شر سهراب هم که به دیده اش ماری در آستین است که بالاخره زهرش را می ریزد، خلاص می شود. از دیگر سو وقتی کیکاووس از رابطه پدر و فرزندی رستم و سهراب آگاه می شود، از اتحاد این دو به هراس می افتد و آن را تهدیدی علیه تاج و تختش می شمارد. بنابراین حتا به قیمت کشته شدن سهراب و خلل در نیروی دفاعی اش و از ان مهمتر خدشه دار شدن چهره اش نزد سیستانیان و دیگر هواداران خاندان نریمان، از فرستادن نوش دارو سر باز می زند. اما چرا خواننده شاهنامه باز از رستم خشمناک است؟ سرچشمه این خشم را باید در خود رستم جست. در رستمی که سالها در دستگاه قدرت خدمت کرده از ارکان اصلی اش بوده و به سازوکار و زیر و زبرش آشنا بوده، کسی که آزاده وار، هیچگاه در پی تصاحب تاج شاهی نبوده و به تعبیر خودش اگر می خواست می توانست به راحتی هر شاهی را سرنگون کرده و خودش بر تخت بنشیند. کسی که تصمیمات اساسی اش را گاه با توسل به عالم بالا (سیمرغ) می گرفته و در نهایت کسی که آبروی ایران است. خواننده از چنین شخصی انتظار دارد سنجیده تر عمل کند. مسک نفس بیشتری نشان دهد و از همه مهمتر فریب بازی سیاستمداران را نخورد. اما چنین اتفاقی نمی افتد و رستم در ابتدا به قصد دفاع از کشور و سپس که این مهم به حاشیه رانده می شود، با هدف به رخ کشیدن قدرت، به فرزندش چنگ و دندان نشان می دهد و در پایان کسی که با همه خوش نیتی اش متضرر می شود نه کیکاووس است و نه افراسیاب. هیچکدام خون سهراب را به گردن نمی گیرند. تنها بازنده این نبرد، رستم است. رستم در این داستان نماد تفکر سنتی ایرانیان است. تفکری که حفظ نظام (تاج و تخت) را مهمتر از هر اصلی شمرده و به بهای ریختن خون فرزندانش حاضر است هر نوع تئوری سرکوبی را جایگزین آزادی کند. از سویی سهراب چکیده جوانان و نوجوانانی است که از بالا به اعمال پدرانشان می نگرند و امروز آن میراث آغازین را بر باد رفته می بینند. پدرانی که در راه این آب و خاک کشته شده اند، پدرانی که برای آزادی خونشان بر زمین ریخته، پدرانی که امروز اگر بودند افسوس می خورند از حقل دمایی که برای جیفه ای پرداخته اند. سهرابهای امروز اگر شمشیر از رو بسته اند علیه رستمهای فریب خورده از کیکاووسها و افراسیابهای مسلح به تزویر و زر و زور، نه به این علت است که نگران حفظ ایرانشان نیستند، بلکه آنان از هر مدعی ای بیشتر دلواپس این مرز پر گهرند. اما افسوس که تاریخ همیشه به تعبیر دوستی به غم انگیزترین شکلش تکرار می شود و اینبار هم کیکاووسها و افراسیابان نگرانِ تاج و تخت، باز رستمهای فریب خورده یا نا آگاه را به خیابانها فرستاده اند تا در برابر فرزندانشان صف آرایی کنند. امشب که گریه های مادر سهراب اعرابی را در سوگ فرزندش می دیدم و ضجه هایش را می شنیدم به یاد این شاه بیت واپسین داستان رستم و سهراب افتادم که:
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود
چنین رفت و این بودنی کار بود

۱۱.۴.۸۸

مرغ سحر ناله سر کن

هنرهایی را که به نوعی بازتاب اندیشه سیاسی هنرمندانشان یا نشان دهنده اوضاع و شرایط سیاسی روزگار هستند، همیشه دوست داشته ام. هر چند به اعتقاد بسیاری، هنر سیاسی دارای تاریخ مصرف است و بعد از تغییر اوضاع یا گذشت زمان ویژگی اش را از دست می دهد، اما باید پذیرفت که در خراس تاریخ، تقریباً هر اتفاقی، معادلی در گذشته داشته و انگار هیچ رویداد تازه ای در طول تاریخ روی نمی دهد. بنابراین هنرهای سیاسی هم همیشه در حال سر بر آوردن از خاکستر خودشان و تولدی دوباره هستند.

بدون شک پیشینه ی شعر سیاسی از دیگر هنرهای ایرانی بیشتر است. از قرن سوم هجری و به کتابت در آمدن زبان دری در قرن چهارم تا امروز، انواع اشعار سیاسی سروده شده و بیشتر شاعران مشهور ادبیات فارسی حداقل یک شعر سیاسی در کارنامه شان دارند. اما متأسفانه اشعار سیاسی ایرانی، همه به نوعی به جز چند مورد استثنا، پر است از ناله و گریه و نفرین و ضجه. مخصوصاً در دوره مشروطه و پس از آن این مورد کاملاً مشهود است. نگاهی کوتاه به دیوان عارف، میرزاده عشقی، فرخی یزدی، ملک الشعرا بهار و نیما و پس از آن، این ادعا را کاملاً اثبات می کند.

احتمالاً برای پاسخ به اینکه چرا اینگونه است، باید به دنبال ریشه های اجتماعی و فرهنگی ایرانیان گشت زیرا حتا در شعرهایی که روحیه عصیانی شاعر جای مرثیه گویی و گریستن بر خویشتن را گرفته، باز نوعی دست رو دست گذاشتن و سازش با ستم تا جایی که قدرت حاکم در نهایت خودش تن به زوال دهد، عدم تحرک و انفعال دیده می شود. تمام این نشانه ها، بیانگر این واقعیت هستند که شاعر(زبان حال همه ملت)، حتا در جهان مجازی شعرش نیز جسارت عصیان را ندارد. به تعبیر فوکو، روح است که تبدیل به قفس تن شده و دایم در انتظار دستی از غیب به سر می برد که او را از غم، ستم و شرایط نامبارک برهاند.

با نگاهی به اشعار سروده شده در دوره مشروطه و بدون در نظر گرفتن شرایط حاکم و اوضاع سیاسی و تاریخی آن دوره، اصلاً پیدا نیست شاعر از جفای معشوق می نالد یا جور حاکمان و دولتمردان.

باید گفت، گریستن بر خود و حدیث نفس و مرثیه سرایی، آنقدر که زیبا و شاعرانه است، فاقد حس شور و برانگیختگی لازم برای تحریک توده هاست و در بسیار موارد حتا روشنگر و آگاهی بخش نیز نبوده و در نهایت در حوزه اشعار غنایی جای می گیرد نه سیاسی به مفهومی که رایج است.

۹.۴.۸۸

که موسم ورع و روزگار پرهیز ست

چه هراس انگیزست

جنگ صلح آمیزست

چنگ می اندازد

دولت چنگیز ست

غرش تاریخ ست

ترکشِ «برخیز» ست

شور مشروطه ست این

ساعت تبریزست

روز و شب بیدارم

روزگارم چیزست

راه می پیماییم

جا نزن، تجویزست!

خشمناکیم اما

خونمان پاکیزه ست

سبزها سرخ آلود

چه بهار آمیز ست

صبح خواهد آمد

صبرمان سرریزست

درباره جمهوری

پس از تماشای فیلم همانطور که آرام آرام از پله های سینما پایین می آمدم، ذهنم به دنبال "الی"های گمشده ی این روزهایمان می گشت. به خیابان که رسیدم و نگاهی به چهره های خموده مردم و فضای سرد اطرافم که انداختم، انگار نام همه را به یکباره باز یافتم. امید، آرزو، شور، نشاط، غرور، جمهوری.